بسم الله الرحمن الرحیم

همه چیز این جاست

آشنايي با پروتكل LDAP

آشنايي با پروتكل LDAP  


اشاره :


يكي از سرويس‌هايي كه روي لينوكس ارائه مي‌شود، امكان كار با پروتكل
LDAP است. اين سرويس كه تا حدودي براي بسياري از كاربران و مديران شبكه ناآشنا است، در كنار سرويس سامبا (Samba) بستري براي ارتباط سكوي اپن‌سورس با ديگر سكوهاي سيستم‌عاملي ايجاد مي‌كند و موجب مي‌شود بدون در نظرگيري استانداردها و پروتكل‌هاي سمت سرويس‌دهنده، با آن‌ها سازگاري و همسان‌سازي داشته باشد. در اين مقاله خوانندگان و علاقمندان را با مفهوم اين سرويس آشنا مي‌كنيم. در ضمن به كاركرد آن نيز نگاهي مي‌افكنيم. به دليل آن‌كه راه‌اندازي و پيكربندي اين سرويس بايد همراه با يك سرويس‌‌دهنده كامل باشد، آن را به زمان ديگري موكول مي‌نماييم. براي كسب اطلاعات بيشتر و دريافت بسته‌هاي نصب LDAP نيز مي‌توانيد به سايت رسمي اين پروژه به نشانيwww.OpenLDAP.org مراجعه نماييد.

 

سرويس دايركتوري‌


دايركتوري يا فهرست راهنما، يك سرويس ويژه در شبكه‌هاي كامپيوتري يا اينترنت است كه براي بهبود كار با بانك‌هاي‌اطلاعاتي براي خواندن، جست‌وجو و مرور اطلاعات به كار مي‌رود. با استفاده از سرويس دايركتوري مي‌توان محتويات بانك اطلاعاتي را دسته‌بندي نمود، براي آن‌ها ويژگي‌ها و ايندكس‌هايي تعريف كرد و بر اين اساس فايل‌ها و اطلاعات شبكه را براي دسترسي سريع و آسان طبقه‌بندي نمود. براي مثال، در شبكه ممكن است يك بانك اطلاعاتي از فايل‌ها وجود داشته باشد. با استفاده از سرويس دايركتوري مي‌توان اين فايل‌ها را طبقه‌بندي نمود، ويژگي‌هاي مختلفي به آن‌ها افزود و عمليات بروزرساني و آپلود آن‌ها را انجام داد؛ به طوري كه دسترسي به آن‌ها از روي شبكه براي كاربران ساده و راحت باشد.


هر سرويس دايركتوري داراي ويژگي‌هاي اساسي زير است:


قابليت بهينه‌سازي خواندن و دسترسي به فايل‌ها‌‌

مدلي توزيع شده براي مديريت و ذخيره اطلاعات

افزايش و توسعه ويژگي‌ها و انواع اطلاعات ذخيره شده‌

ايجاد يك ابزار جست‌وجوي پيشرفته روي شبكه‌


روش‌هاي مختلفي براي راه‌اندازي يك سرويس دايركتوري وجود دارد. علاوه بر اين، متدهاي مختلفي براي  مديريت اطلاعات و ذخيره‌سازي آن‌ها براساس آپلودكردن آن‌ها روي بانك اطلاعاتي، نحوه دسترسي، چگونگي مرجع‌دهي آن‌ها‌ ‌براي يك سرويس دايركتوري قابل استفاده است. برخي از سرويس‌هاي دايركتوري محلي (
Local) هستند و فقط روي يك شبكه محلي يا يك ماشين سرويس‌دهنده  اجرا مي‌شوند. برخي ديگر از دايركتوري‌ها عمومي (Global) هستند و روي چندين شبكه محلي يا سرويس‌دهنده توزيع مي‌شوند، و امكان مديريت و دسترسي به اطلاعات روي شبكه را از اين طريق فراهم مي‌كنند.‌ Domain Name System) DNS) يك مثال از سرويس دايركتوري عمومي است.

پروتكل LDAP


Lightweight Directory Access Protocol يك پروتكل مبتني بر شبكه و  X500 براي دسترسي به سرويس‌هاي دايركتوري روي شبكه است. اين پروتكل داراي مستندات RFC2251 و RFC3377 است. به علت آن‌كه دايركتوري‌هاي موجود روي شبكه يكتا نيستند و هر يك ممكن است براساس يك سكوي سيستم‌عاملي و ساختار متفاوت باشند، پروتكل LDAP امكان برقراري ارتباط و مديريت آن‌ها را فراهم مي‌كند. در حقيقت LDAP ابزاري براي مديريت اطلاعات شبكه، حساب‌هاي كاربري، ماشين‌هاي ميزبان شبكه و منابع درون شبكه است. با استفاده از اين استاندارد مي‌توان يك مديريت متمركز و واحد را به كل پيكره شبكه اعمال نمود و با دسترسي به تمام سرويس‌هاي درون شبكه (سخت‌افزاري و نرم‌افزاري) امكان همسان‌سازي و پيكربندي آسان آن‌ها را فراهم كرد.


در حالت كلي پروتكل
LDAP وظايف زير را بر عهده دارد:


ايجاد يك زبان مشترك دسترسي دايركتوري (Directory Access) بين ماشين ميزبان و سرويس‌دهنده در شبكه و امكان برقراري ارتباط و تبادل اطلاعات ميان آن‌ها فارغ از سكوي سيستم‌عاملي و سخت‌افزاري.


ايجاد قابليت استفاده از متدهاي ساده رمزنگاري در پروتكل TCP/IP براي تبادل اطلاعات كنترلي و مديريتي مانند كنترل و مديريت كاربران در شبكه.


ايجاد يك استاندارد براي استفاده از دايركتوري در شبكه.


اين استاندارد قابليت نصب و پيكربندي ساده و انعطاف‌پذير سرويس دايركتوري و سفارشي نمودن آن براي نيازهاي گوناگون را روي شبكه فراهم مي‌كند. 


پشتيباني توابع API:

اين پروتكل از C ،Netscape's Java SDK ،PerLDAP ،SunSoft's JNDI و Microsoft's Active Directory Services Interface) ADSI) پشتيباني مي‌كند و با آن‌ها سازگار است. اين ويژگي امكان مديريت و كنترل دسترسي شبكه‌هاي گسترده را فراهم مي‌كند كه داراي چندين سكوي نرم‌افزاري/ سخت‌افزاري هستند.


استفاده از يك استاندارد با نام LDAP Data Interchange Format) LDIF) براي توصيف و تشريح اطلاعات دايركتوري. اين استاندارد كه توسط يك ابزار با همين نام به كار گرفته مي‌شود، تحت خط فرمان است و امكان تنظيم مجموعه‌اي از دايركتوري‌ها يا آپلودكردن آن‌ها براي استفاده در دايركتوري را در اختيار مدير شبكه قرار مي‌دهد.

شکل 1

شکل 2

ساختار LDAP

اطلاعاتي كه روي LDAP قرار مي‌گيرد، اطلاعاتي ايندكس‌دار و مدخل‌مانند است. بدين معني  كه اطلاعات به صورت مجموعه‌اي از ويژگي‌هاي توزيع شده قابل دسترسي هستند كه از يكديگر متمايزند و كاربران مي‌توانند از طريق ايندكس‌هاي موجود، به اطلاعات دسترسي پيدا نمايند.

براي مثال، عبارت مي‌تواند يك ايندكس براي اطلاعات دستوري و براي آدرس‌هاي ايميل باشد.
cn مي‌تواند ارزش يك داده يا اطلاعات براي يك كاربر يا ماشين باشد (براي مثال Misagh و mail) آدرس ايميل مرتبط با ارزش cn باشد (براي مثال misagh؛example.com).

 روي
LDAP اطلاعات به صورت مدخل‌هاي دايركتوري و سلسله مراتبي قرار مي‌گيرند. اين ساختار سلسله‌ مراتبي انعكاسي از ساختار شبكه يا اينترنت و وضعيت جغرافيايي يا قرارگيري ماشين‌هاي كلاينت و سرويس‌دهنده است.


در شكل 1 و 2 دو ساختار سلسله مراتبي قرارگيري اطلاعات روي دايركتوري براي دسترسي
LDAP نشان داده شده است.


در شكل دو كه گوياي قرارگيري اطلاعات در دايركتوري مبتني بر اينترنت است، در بالاترين سطح از
com ،net  و DE كه يك پسوند دامنه اختصاصي است، تشكيل يافته است.


اگر شاخه
com را پيگيري نماييد، به سطح odyssey مي‌رسيد كه يك سرويس‌دهنده اختصاصي درون سازماني است.


در ادامه سطح
odyssey به دو شاخه server و  people تقسيم مي‌شود كه روي هر يك مي‌تواند اطلاعات مختلفي قرار گيرد و يك كاربر كه امكان دسترسي به اين فهرست راهنما برايش مهيا است، مي‌تواند با شناسه ID   اختصاصي خود به فايل‌ها و اطلاعات دسترسي داشته باشد.


اين ساختار دسترسي به اطلاعات و كنترل مجوزها، همچنين مديريت آن‌ها را براي سرويس‌دهنده اختصاصي سازمان و ديگر سرويس‌دهنده‌ها كه امكان اتصال به دايركتوري را دارند، ساده مي‌نمايد.
LDAP ساز و كاري براي اتصال به اين دايركتوري و برقراري يك ارتباط مديريتي در لينوكس براي مديران شبكه فراهم مي‌كند.

LDAP در لينوكس‌

LDAP خود يك پروتكل و استاندارد براي برقراري ارتباط با سرويس دايركتوري‌هاي مختلف است، اما در لينوكس براي به كارگيري و مديريت اين پروتكل ابزار OpenLDAP ارائه شده است. OpenLDAP يكي از بنيادي‌ترين ابزارهاي لينوكس است و به همين خاطر در غالب توزيع‌هاي لينوكس مشاهده مي‌شود و امكان نصب و راه‌اندازي آن به راحتي وجود دارد. بنابراين نصب اين سرويس كار چندان مشكلي نخواهد بود، اما پيكربندي LDAP براي دسترسي به دايركتوري‌هاي تعريف شده و تنظيمات آن‌ها براساس مستندات شبكه، نيازمند دقت و تمرين است.

شكل 3

علاوه بر اين، هر توزيع، ابزارهاي متنوع مديريتي براي كار با اين سرويس ارائه نموده است. براي نمونه در توزيع SUSE، در بخش Network Service ابزار LDAP Client ارائه شده است كه مي‌توان با دادن آدرس سرويس‌دهنده LDAP و شماره DN اختصاصي تعريف شده براي كاربر، به اين سرويس متصل شد (شكل 3).
 
براي تنظيمات مورد نياز بايد به سراغ پوشه /
etc/openldap رفت. در اين پوشه فايل‌هاي پيكربندي ldap.conf و slapd قرار دارند. براي شروع و خاتمه سرويس LDAP نيز از دو دستور slapd start و slapd stop استفاده مي‌شود. slapd نام دايمون ابزارOpenLDAP در لينوكس است.


نصب و پيكربندي
LDAP روي دبيان سارژ

دبيان بزرگ‌ترين توزيع لينوكس است كه قابليت‌ها و ويژگي‌هاي آن موجب شده روي كامپيوترهاي سرور و با هدف ايجاد سرويس‌دهنده به راحتي راه‌اندازي شود. سارژ يا دبيان 1/3 آخرين نسخه اين توزيع است كه شامل طيف گسترده‌اي از برنامه‌ها و ابزارهاي موردنياز براي يك سيستم سرور است. در ادامه نصب و پيكربندي سرويس‌دهنده پروتكل LDAP روي اين توزيع مرور مي‌شود. براي نصب LDAP، اگر در هنگام نصب دبيان نصب نشده است، بايد از دستور زير استفاده نمود:


apt-get install slapd ldap-utils

با اجراي دستور فوق ابزار OpenLDAP و ابزارهاي ديگر وابسته به آن نصب مي‌شوند. اكنون از مسير /etc/openldap  فايل دايمون slapd.conf را توسط يك ويرايشگر متني باز نماييد. دو گزينه براي دسترسي به سرويس‌دهنده LDAP و مديريت آن و كه نام دامنه سرويس LDAP است، در اين فايل بايد تنظيم شوند. براي مثال:


omit openLDAP server configuration? no
DNS domain name: example.org
Admin password: ldap
database backend to use: BDB
Do you want your database to be removed when slapd is purged? no
 
protocol? No2Allow LDAPv

پس از انجام دادن تنظيمات موردنياز و اجراي سرويس LDAP، با استفاده از دستور


ldapsearch -x -b dc=example,dc=org

مي‌توانيد سرويس‌دهنده LDAP و صحت كاركرد آن را تست نماييد. سپس بايد اطلاعات پايه‌اي اوليه سلسله‌مراتبي  سرويس دايركتوري شبكه يا نام دامنه مورد نظر براي OpenLDAP تعريف شوند. براي اين منظور يك فايل متني را باز كنيد و نام آن را base.ldif قرار دهيد. اين فايل در همان پوشه openldap ذخيره مي‌شود. همان‌طور كه در ضمن مثالي در بالا اشاره شد، اطلاعات يك دايركتوري ممكن است به صورت زير باشند:


dn: ou= People, dc= example, dc=org
ou: People
objectClass: top
objectClass: organiationalUnitz
dn: ou= Group, dc= example, dc=org
ou: Group
objectClass: top
objectClass: organiationalUnitz

اكنون براي افزودن فايل اطلاعات به دايركتوري LDAP و اجراي سرويس‌دهنده از فرمان زير استفاده مي‌شود:


‌ldapadd -x -D "cn=admin,dc=example,dc=org" -W -f base.ldif   

در صورت اجراي دستور بالا و صحيح بودن كلمه‌ عبور، خروجي مشاهده‌شده در ترمينال خط فرمان بايد با عبارت.  آغاز ‌شده باشد كه بيانگر آماده بودن سرويس‌دهنده LDAP براي وارد نمودن اطلاعات جديد يا مديريت كاربران است. در گام بعد معمولاً مديران شبكه يك گروه كاري را تعريف مي‌كنند تا كاربراني كه مي‌خواهند به اطلاعات روي سرويس دايركتوري دسترسي داشته باشند عضو اين گروه شوند. نام گروه مي‌تواند group.ldap  باشد. بدون اين‌كه بخواهيم درگير جزئيات و پيچيدگي‌هاي راه‌اندازي يك گروه كاري روي LDAP شويم، مي‌توان اينگونه عمل نمود:


dn: cn= ldapusers, ou= Group, dc= example, dc=org
objectClass: PosixGroup
ObjectClass: top
cn: ldapusers
userPassword: [crypt]x
gidNumber:9000


اكنون LDAP براي برقراري يك ارتباط و استفاده روي شبكه آماده است. البته مي‌توان در ادامه سرويس‌هايي مانندIDIF را نيز براي كاربران و گروه كاري تعريف و تنظيم نمود.

نتيجه‌گيري‌

برخي از سرويس‌هاي ارائه‌شده روي لينوكس ويژگي‌هاي منحصربه‌فردي دارند كه توانايي و امكانات مديران شبكه را افزايش مي‌دهند و موجب مي‌شوند شبكه را آسان‌تر مديريت كرد و سريع‌تر كارهاي روزمره و عادي را پيگيري نمود.

LDAP پروتكلي است كه امكان ارتباط با سرويس‌ دايركتوري و مديريت اطلاعات و كاربران روي يك شبكه را فراهم مي‌كند. اين سرويس توسط ابزار OpenLDAP در لينوكس اجرا مي‌شود و مخصوص سكوي نرم‌افزاري اپن‌سورس براي سازگاري با ديگر سكوها است. در صورت نبود اين پروتكل در لينوكس، مديران شبكه مجبور مي‌شدند از ابزارهاي شبيه‌سازي و مجازي‌سازي براي راه‌اندازي يك كلاستر جهت ارتباط با سرويس دايركتوري سيستم‌عامل‌هايي مانند ويندوز استفاده نمايند.

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:17  توسط  محمد سیف  | 

ادبیات معاصر در ایران

«ادبیات معاصر در ایران»

 

ویژه‌نامه‌ی «ادبیات معاصر در ایران» را منتشر کرد. پیش‌تر، ظرف ِ این سال‌ها، صحبت ِ این بود که چنین ویژه‌نامه‌ای را مجله‌ی «اوروپ» دربیاورد، در جاهایی مثل ِ مجله‌ی «کارنامه» آگهی‌ئی چاپ شده بود به امضای کریستف بالائی و مدیا کاشیگر که به همین موضوع اشاره داشت. «اوروپ» چنین ویژه‌نامه‌ای منتشر نکرد (رمون کنو، ژان کوکتو، ایو بون‌فوآ، ژاک دریدا از جمله ویژه‌نامه های اخیر این مجله بودند). اما می‌سیو منتشر شد. این‌که از نظر سابفه و اعتبار بین این دو مجله، که یکی بیش از هشتاد سال است منتشر می‌شود، هر ماه یا هر دو ماه یکباردرمی‌آید و برای خودش جریانی دارد، و دیگری، که از سال 1991 به این طرف کم و بیش منتشر شده و بیش‌تر به ادبیات ِ بیگانه پرداخته، چه تفاوت‌هایی هست، سوآلی است که مثل ِ این پرونده گشوده می‌ماند.

 

 می‌سیو بر روی جلدش نوشته «ادبیات فارسی‌ی معاصر در ایران». فرصت مناسبی است که ادبیات ِ معاصر ایران، به شکلی گروهی، به خواننده‌ی فرانسه زبان معرفی شود. سردبیر این مجله، ژوزت رآل، در پیش‌درآمدی این شماره‌ نوشته:« مدت ها بود که ایران چنین جلب ِ توجه نکرده بود.» و با اشاره به زلزله‌ی بم و جایزه‌ی نوبل ِ صلح، این توجه را توجیه می‌کند. او اشاره می‌کند که ادبیات فارسی خیلی کم به فرانسه ترجمه شده، اما ناشران فرانسوی به تدریج درصدد این هستند که یکی از کلکسیون‌هایشان را هم به زبان فارسی اختصاص دهند. در همین مقدمه است که گفته می‌شود داستان‌های این مجموعه – به غیر از داستان‌های هدایت و م.ف.فرزانه – انتخاب کریستف بالائی است. همین‌طور، شعرها را هما سیار، فریده روا و بریژیت اورلی- ویال برگزیده‌اند.

 

 

نویسنده ها و شاعرانی که «ادبیات ِ معاصر ایران» را نماینده‌گی می‌کنند، این‌ها هستند:

 

نیما یوشیج

صادق هدایت

صادق چوبک

جلال آل احمد

احمد شاملو

نصرت رحمانی

مهدی اخوان ثالث

سهراب سپهری

نادر نادرپور

م.ف. فرزانه

منوچهر آتشی

یداله رویایی

فروغ فرخ زاد

اسماعیل فصیح

رضا براهنی

بهرام صادقی

غلام حسین ساعدی

محمد حقوقی

اسماعیل خویی

محمدعلی سپانلو

هرمز علی پور

علی اشرف درویشیان

امین فقیری

شهرنوش پارسی پور

شاپور بنیاد

فیروزه میزانی

فرزانه کرم پور

سید علی صالحی

گراناز موسوی

جمشید برزگر

 

به غیر از شعرها و داستان ها، چهار مقاله هم منتشر شده که از این قرارند:

 

مطبوعات در ایران بین امید و سانسور : سودابه صوراسرافیلی

نوشتن، راهی پرپیچ و خم به سوی دیگری: فرنگیس حبیبی

شعر مدرن فارسی: دنیایی برای کشف کردن: هما سیار

شعر و نثر فارسی در تبعید: مهدی فلاحتی

 

این‌که چه کسی ادبیات ِ ایران را می شناسد، و با چه شناختی می خواهد بشناساند، مساله ای است که این جا معضل می شود.

 

باید دید ادبیات ِ معاصر ِ یعنی چه

 

؟ چه کسانی در آن سهم داشته اند؟ مسلما"  این ادبیاتِ معاصر شاعر و نویسنده و منتقد و مترجم و روزنامه نگار و بدنگار و خوش نگار و مرثیه نویس زیاد به خود دیده است. اما کیست که این ادبیات را معاصر کرده؟ کیست که خودش را معاصر ِ ادبیات کرده؟ کسانی که سهمی در ادبیات داشته اند، نقشی داشته اند، و کسانی که نقش ِ سیاهی لشکر بازی کرده اند، کسانی که دنباله بوده اند، و کسانی که دنبال ِ خود کشانده اند ، باید دقت کرد. تاریخ ِ ادبیات به «دست ِ» کسانی نوشته می شود که در ادبیات حرکتی، تحولی، تغییری، یا انقلابی، یا «کاری» کرده باشند. وقتی در فضایی محدود ادبیات ِ معاصر ِ ایران معرفی می شود، نمی توانیم از دنباله ها چنان حرف بزنیم که انگار حرف می زنیم، که انگار حرفی برای گفتن داریم. باید به ریشه ها پرداخت، به منشاء حرکات و جریان ها و دبستان ها.

 

نیمای شاعر، کجای شعر را گرفته ؟ نیما با چه شعری جایی در ادبیات ِ معاصر گرفته ؟ و شاملو، و اخوان، و سپهری و ... و چه ؟ و که ؟ آیا نیما را با «در کنار رودخانه» می شناسیم ؟ یا شاملو را با «نوروز در زمستان»؟

بعد باید دید که مثلا" نیما چرا نیماست؟ یا شاملو چرا شاملوست؟

 

باری، درین مجله نیما هست، شاملو هم هست. اما نیمایی که در این مجله معرفی می شود، کیست ؟ آیا این انتخاب ها از نیما، از شاملو، از اخوان، از نصرت رحمانی، به خواننده‌ی فرانسه زبان تصویری واقع گرایانه از ادبیات ِ معاصر ِ ایران می دهد ؟

 

هما سیار «شعر مدرن فارسی» را جهانی می داند که باید کشف شود. مقدمه‌ و تاریخ‌چه‌ای به دست می‌دهد از شعر فارسی، از شاه‌نامه تا خیام و مولوی و حافط و سعدی. بعد به قرن بیستم می‌رسیم، نیما، پدر شعر مدرن فارسی. برای توصیف نیما، نویسنده‌ی مقاله از آلن لانس وام می‌گیرد تا نیما را با این صفات معرفی کند: «طاغی، تنها و وحشی».

او شعر مدرن ِ بعد از انقلاب را چنین معرفی می کند :«از دهه‌ی هشتاد میلادی شمار زیادی از هنرمندان و نویسنده‌گان ایران را ترک کردند....و اغلب در تلخی و تنهایی‌ی تبعید نوشتند... از ده سال پیش شاهد ظهور نسل جدیدی از شاعرانی هستیم که فعالیت شان را در خارج از کشور آغاز کرده اند.  در نزد بسیاری از آن ها، مثل عباس صفاری که در در لوس آنجلس زنده‌گی می کند و دیگران، تاثیر فرهنگ ِ غربی با تفکر شرقی در هم آمیخته می شود... در مجموع – از دو دهه پیش به این طرف – شعر گرایش دارد که خود را از زبان «ادبی و متکلف» آزاد کند. به همین علت بسیاری از شاعران امروز به شیوه‌ی «شعر-مکالمه» می نویسند. همین طور علی باباچاهی (متولد 1942)، شاعر و منتقد، به طرزی ماهرانه فضای مه آلودی از شک و تردید می سازد که نیم‌جمله ها، نیم کلمه ها و بازتاب های رنگ پریده‌ی چهره ها، سرگردان اند... مشخصه‌ی اصلی‌ی شعرش می تواند به عنوان سیلانی آهسته و صبور تعریف شود...»

 

سیار اضافه می کند:« به همراه سید علی صالحی، باباچاهی اشعاری نوشته که این سبک را نماینده‌گی می کنند، این سبک به وسیله‌ی جوان تر ها مثل گراناز موسوی و پگاه احمدی دو شاعری که در ایران زنده‌گی می کنند، دنبال شده است.»

 

برای نوشتن این سطور، برای معرفی‌ی شعر ِ مدرن ِ ایران از خلال این سطور، یا باید به شدت کم اطلاع بود یا به شدت مغرض. حالا چه این باشد چه آن، توجیه پذیر نیست. هما سیار یا شعر ِ مدرن را نمی شناسد یا نمی خواهد بشناساند. او در این جا نقش گزارش گر را دارد، اما گزارشی که می دهد به حمق پهلو می زند. لازم نیست علم ِ غیب داشته باشیم که بدانیم طی‌ی این دو دهه‌ی اخیر چه اتفاقاتی در شعر افتاده است. چطور هما سیار چشم اش را بر «خطاب بر پروانه ها»، بر «پاریس در رنو»، بر «این گربه‌ی عزیز»، بر «جامعه»، بر «فی البداهه»،  بر «ای کاش آفتاب از چهار سو بتابد»، بر «مخاطب اجباری»، بر «از کلید تا آخر»، بر «دارم دوباره کلاغ می شوم»، بر «عصر حجر»، بر «راه های در راه»، بر تمام ِ کسانی که این سال شعر را نو کرده اند، بسته است و یک دفعه از شعر ِ باباچاهی سر در آورده است ؟ این سبک کدام سبک است ؟ سبک ِ «شعر-مکالمه» را مدیون باباچاهی هستیم؟ و شعر ما، شعر ِ امروز ما، شعر ِ «شعر-مکالمه» است ؟ نماینده‌گان شعر ِ مدرن ِ ما باباچاهی و سیدعلی صالحی هستند ؟ 

نه، این شعر و این تاریخ ِ شعر را نمی شناسیم. اما این هذیان های تاریخی را خوب می شناسیم.

 

وقتی به رمان می رسیم، تعجب می کنیم که چرا هوشنگ گلشیری غایب است. چرا محمود دولت آبادی غایب است. و مثلا" م.ف.فرزانه پانزده صفحه از این مجله‌ی صد و هشتاد صفحه ای را به داستان اش اختصاص داده. بیژن نجدی هم نیست که نیست. سه رمان از رضا براهنی در فرانسه منتشر شده (روزگار دوزخی‌ی آقای ایاز، آزاده خانم و نویسنده‌اش و الیاس در نیویورک)،  این مجله بریده‌ای از رمان«بعد از عروسی چه گذشت» را منتشر کرده است. این ابراز سلیقه مدیون چیست ؟ براهنی را با «بعد از عروسی چه گذشت» شناساندن یعنی چه ؟ چرا به جای ترجمه‌ی این رمان ِ بی اهمیت، آقای کریستف بالایی به فکر ترجمه‌ی متنی دیگر نیافتاده است؟ از قابله‌ی سرزمین من گرفته تا رازهای سرزمین من، یا حتا تکه ای از همین رمان های منتشر شده در زبان فرانسه که هر کدام حادثه‌ای است تازه در رمان و در زبان.

 

معرفی نکردن و بد معرفی کردن ِ چهره هایی که در این شماره حضور دارند. انتخاب کننده‌گان ِ این مجله، با قلع و قمع ِ ادبیات ِ معاصر ایران، ملقمه ای به دست داده اند که پیشاپیش از دست رفته است.

 

مسلما" می سیو با شماره گان محدود و خواننده‌گان محدودش ادبیات ِ ایرانی‌ی امروز را جهانی نکرد. اما انتخاب‌هایش من را به این فکر می اندازد: همیشه کسانی هستند که سکان ِ جریانی را به دست می گیرند، با لیاقت یا بی لیاقت، به حق یا نا به حق، با تفکر یا بی تفکر، از روی ضابطه یا رابطه. سکان ادبیات را – ترجمه‌ی ادبیات ِ ایرانی‌ی امروز را- چه کسانی در دست گرفته اند؟ و چه می کنند با آن چه به دست گرفته اند؟

 

در یادداشتی که زیر عنوان «ادبیات ِ معاصر ِ ایران به وقت ِ فرانسه» نوشتم، مجله‌ی «می سیو» را معرفی کردم که در سال 2004 دست به «معرفی» ادبیات ِ معاصر ِ ایران زده است. یک هفته بعد سایت پندار می نویسد:

« در پی انتشار مطلبی به قلم پرهام شهرجردی در چند روز گذشته در سایت پندار، کاوه رهنما در یک نامه ارسالی به برخی از سوالات آن مقاله پاسخ داده و البته سوالات تازه ای را مطرح کرده است. سایت پندار با احترام برای تمام فعالان ادبی، تریبون پاسخگویی را در اختیار افرادی که در این وادی از آن ها نام برده شده محفوظ می داند».

چرا کارنامه‌ی دروغینی که مجله‌ی «می سیو» به دست داده با سفر ِ شاعران و نویسنده‌گان ایران به ترکیه مقایسه شود؟ مقایسه‌، قیاسی است مع الفارق. چرا؟ در یادداشت ِ پیشین نحوه‌ی معرفی‌ی ادبیات ِ معاصر ایران در مجله‌ی «می‌سیو» را نشان دادم: تاریخ سازی ها و بیراهه رفتن های گزینش گران و مترجمان و مقدمه نویسان که با ملغمه‌ای از غرض و بی‌اطلاعی، ادبیات ِ معاصر ِ ایران را مخدوش کرده اند.معرفی‌ی بی غل و غش  ِ ادبیات یک سرزمین، مسوولیت ِ سنگینی است که شانه های مترجمان و مقدمه نویسانِ «می سیو» زیرش خم شده است. حالا کسی که یا «می سیو» را نخوانده و یا عواقب ِ تاریخ سازی‌ی «می سیو»  را متوجه نشده، و یا خوانده  و به هر طریق دنبال خلط مبحث است، می گوید:

چرا راه دور برويم ؟ مگر همين چند ماه پيش نبود که درنخستين همايش ادبی ايران و ترکيه فقط باند جناب آقای براهنی به ترکيه رفتند و نه از دولت آبادی دعوت به عمل آمد نه از منوچهر آتشی، نه از احمدرضا احمدی و نه از چند نويسنده جوان اما بسيار با استعداد.

نویسنده‌ی یادداشت از خلال «می سیو» به نخستین همایش ادبی ایران و ترکیه رسیده، یا بهتر است بگوییم خواسته «می سیو» را با یک جریان ِ ادبی‌ی دیگر، در کشوری دیگر، در زبانی دیگر مقایسه کند. یک وقت هست که ما مستند می نویسیم، با استناد به کتاب،  به مقاله، به مدارک می نویسیم، یک وقتی هم  کسانی می شوند ابزار و بنگاه دروغ پراکنی. این جا شکل ِ عینی‌ی همین قضیه است : «فقط باند ِ جناب ِ آقای براهنی به ترکیه رفتند...». همایش ِ ادبی‌ی ایران و ترکیه به همت ِ آقای هاشم خسروشاهی برگزار شده. من ایشان را از ترجمه هایشان می شناسم. حدود پنج سال ِ پیش منتخبی از اشعار ِ احمد شاملو را به ترکی برگرداندند که در کتابی زیر عنوان : Bana Aydinliktan Soz Et منتشر شد. این کتاب به وسیله انتشارات ((آدم)) که یکی از معتبر ترین انتشارات ترکیه است منتشر شد

برای این که نشان بدهم از «می سیو» تا همایش ِ ادبی‌ی ترکیه چه فاصله ای وجود دارد، از آقای خسروشاهی خواستم تا اطلاعات دقیقی از کارهای ادبی‌اش را در اختیارم قرار دهد. این جا فقط به ترجمه هایی که ایشان از ادبیات فارسی به زبان ترکی برگردانده اند اشاره می کنیم و ازدیگر فعالیت های ادبی  ایشان (قصه، رمان و مقالات) می گذریم.

هاشم خسروشاهی این کارها را از فارسی به ترکی برگردانده است :

 

دو نکته را مد نظر داشته باشیم :

یک. هاشم خسروشاهی یک تنه، تنه‌ی ادبیات ایران را معرفی می کند. با ترجمه‌ی شعر، با ترجمه‌ی رمان، با ترجمه‌ی داستان کوتاه، با ترجمه‌ی مقاله،  با ترجمه‌ی تاریخی که بر ادبیات ایران گذشته است، با ترجمه‌ی تاریخی که بر نویسنده‌گان ایران و کانون‌اش گذشته است. نویسنده‌گانی که جان داده اند تا کلمه جان ندهد، خسروشاهی با ترجمه هایی که کرده (متن 134، منشور کانون، و آن چه به راستی بر شاعر و نویسنده‌‌ی ایرانی گذشته) در انتقال ِ حقیقت نهایت ِ امانت را به خرج داده است.

دوم. کافی است نگاهی به نام دعوت شده‌گان به همایش ادبی ایران و ترکیه بیاندازیم تا به بی پایه بودن ادعاهای یادداشتی که پندار منتشر کرده است پی ببریم.

حالا فعالیت ِ هاشم خسروشاهی را با پرونده‌ای که«می سیو» منتشر کرده مقایسه کنیم. نتیجه خیلی ساده است : هم زمان که یکی دارد به ادبیات ِ ایران خدمت می کند، دیگرانی در یک جای دیگر دنیا، ادبیات ِ معاصر ایران را از ریخت می‌اندازند.

برگردیم به «می سیو» و وضیعت ِ فرانسوی‌ی ادبیات ِ ایران.

در مطلبی که نوشتم و «پندار» منتشر کرد، مساله ای که مطرح شده بود «می سیو» بود و این که عده ای با ترجمه ها، با معرفی ها، با تاریخ نویسی ها، با حاشیه نویسی ها، پرونده‌ی جانبدارانه‌ای را سرهم کرده اند و تحویل تحریریه‌ی «می سیو» داده اند و آن ها هم بی خبر از باندبازی ها و روابط پشت ِ پرده، آن را عین ِ حقیقت دانسته اند و به سهم خود، تحویل ِ خواننده‌گان فرانسه زبان داده اند. اما قضیه به این جا ختم نمی شود. «می سیو» یکی از حلقه هاست، پیش از «می سیو» چندین سال تاریخ وجود دارد، بعد از «می سیو» هم تاریخ ادامه دارد. پیش از «می سیو» کارناوال برپا بوده، بعد از «می سیو» هم کارناوال ترجیح می دهم جای کارناوال از کلمه‌ی «بالماسکه» استفاده کنم ادامه دارد.

ماشینی به کار افتاده و به دنبال این است که با ساخت یک ادبیات ِ کاذب، قلابی و ساخته‌ای، جانشینی برای ادبیات ِ جدی و حقیقی‌ی امروز ِ ایران دست و پا کند. وقتی کارگرانی که برای«می سیو» پرونده‌ی ادبیات ایران را می سازند، چشمشان  را بر بیست سال تحول ِ شعری در زبان فارسی می بندند، و انتخاب ها:  انتخاب شعرهایی از  نیما که در حد شعر ِ مشیری هم نیست، یا انتخاب هایی از شاملو،  که نماینده‌ی شاعری درجه سه هم  نمی تواند باشد ، انتخاب هایی از اخوان و رحمانی و آتشی که بیشتر به سوتفاهم شبیه است، می خواهند چه چیزی را ثابت کنند ؟  از کهکشان ِ شاعران تاثیرگذار ِ این دو دهه‌ی اخیر، کدام ها حاضرند؟ و از نویسنده‌گان ِ مهم: دولت آبادی، گلشیری، کدام یک ؟

دقت کنیم: گرداننده‌گان شماره‌ی مخصوص ایران در «می سیو» هستند که دولت آبادی و گلشیری را حذف کرده اند نه همایش ادبی‌ی ترکیه. برخلاف دروغ محضی که نویسنده‌ تحویل خواننده داده است، هاشم خسروشاهی آثار آتشی و رویایی را (از هر کدام چند شعر) در گزینه‌های خود آورده است. با چسباندن سپانلو، عنقایی و دیگران به دنبال ِ بزرگان، خرده شاعران در میان ِ شاعران جا نمی گیرند.

 در زبان ِ فرانسه وقتی صحبت از «کارناوال» می شود، می توانیم به عده ای از آدم ها فکر کنیم که با نقابی بر صورت در برابر مردم رژه می روند، «کارناوال» به «ماسکاراد» نزدیک می شود، آرایشی غریب که هیاتی مسخره را تداعی می کند. «ماسکاراد» به شیادی و حقه بازی هم تنه می زند.

حالا:

از ایران خبر می رسد که چند فرانسوی به هم راه محمدعلی سپانلو و عده ای دیگر در شهرها و روستاهای ایران کارناوال شعر راه انداخته اند و می خواهند در سال 2007 چند شاعر ایرانی را به فرانسه بیاورند.

چه اتفاقی افتاده، چه اتفاقی در حال ِ افتادن است ؟ امروز در ایران چه می گذرد ؟ امروز فرانسوی ها در ایران چه می کنند؟ در کوه و کمر، به سرکرده‌گی آقایان الن لانس و محمدعلی سپانلو، در تجسس شعر و شاعرند؟ و این بالماسکه که به راه افتاده، از کجا آمده، به کجا می رود؟ در ایران،  کشوری که هر کس قلم به دست می گیرد، قلم اش را می شکنند، جایی که نویسنده و شاعر را به صلابه می کشند، فرانسوی ها و هم دستان ِ ایرانی شان بالماسکه برپا می کنند. این نقیضه، این نقص غرض، در خدمت کیست ؟ یادمان نرفته آقای دومینیک دوویلپن را، وقتی که به عنوان  وزیر امور خارجه‌ی همین دولت ِ کنونی‌ی فرانسه به ایران پاگذاشت و «از پیش‌رفت حقوق بشر در ایران» تعریف و تمجید کرد. و این زمانی است  که ایران بیش ترین نویسنده و روزنامه نگار را در زندان هایش نگاه داری می کرد. امروز وضع بهتر که نشده، صدها برابر بدتر شده است. آقای الن لانس که روزی رئیس خانه‌ی نویسنده‌گان فرانسه بود، چیزی از «کانون نویسنده‌گان ایران» شنیده است؟ چرا باید آقای لانس روابط «رسمی و دولتی» را به رابطه با «کانون نویسنده‌گان ایران» ترجیح بدهد، چرا به جای واردات و صادرات شاعر شاعر؟  –   به فکر ِ بقای شعر نمی افتند، به فکر ِ بقای شاعران و نویسنده‌گان نمی افتند؟ امروز بعد از چهل سال،  کانون ِ نویسنده‌گان ِ ایران هنوز به رسمیت شناخته نشده، هنوز اجازه‌ی برگزاری یک مجمع عمومی را ندارد، پس این کارناوال ِ لانس و سپانلو چه معنایی می تواند داشته باشد؟   دعوت از شاعران ایرانی به فرانسه، رنگ ِ فرهنگی دادن به جمهوری‌ی اسلامی است. راستی چرا از نماینده‌گان اصلی‌ی نویسنده‌گان و شاعران ایرانی که قطعا" سپانلو نماینده‌ی آن ها نیست کسی را به فرانسه نمی فرستند؟  

وقتی کسانی تنه‌ی ادبیات ِ امروز ِ ایران را یک بار به وسیله‌ی عوامل ِ دولتی (آن هایی که پوینده و مختاری را می کشند، اتوبوس حامل نویسنده‌گان و شاعران را به ته دره می اندازند، برنامه‌ی «هویت» را می سازند)، بار دیگر توسط سانسورهای دولتی، و دیگر بار تاریخ سازی های بی اساس  از قبیل «می سیو»، هدف قرار داده اند، چطور می توان «کارناوال» راه انداخت ؟ نمی شود مثل کبک سر را زیر برف پنهان کرد و ندید. چند لحظه تامل کنیم:

چرا الن لانس رابطه با اشخاص منفرد را به رابطه با کانون ِ نویسنده‌گان ترجیح می دهد؟ آیا لانس و هم راهان اش و هم راهی کننده‌گان شان مخبران فرهنگی‌ی فرانسه هستند یا این که چیز دیگری می جویند؟ درصدد چیز دیگری هستند؟ چطور می توان «شاعر» بود و با «حکومت» بود؟ (بگذریم از چند شاعر خرده پا که در برابر  حکومت های شاهنشاهی و اسلامی، خود را گرو گذاشته اند) چطور می توان شاعر بود و جانب ِ جانی و شاعرخوار را گرفت ؟ چطور می توان شاعر بود اما به جای هم کاری با کانونی که گفته و می گوید «ما نویسنده ایم» و بر سر این حرف جان‌اش را گذاشته، بیایی  و با قاتل ِ این مرکز هم دست شوی؟ نوشتن، به لرزه در آوردن معنای جهان است. باری، نوشتنی که بارت می شناخت، معنای دیگری را می جست. اما این «فرستاده های ویژه» به مستشارانی می مانند که در پی استحکام بخشیدن به روابط بین الدولی هستند و در این میان کانون ِ نویسنده‌گان ایران است که قربانی می شود، ده ها و صدها قلم است که قربانی می شود، پوینده و مختاری و مجید شریف اند که دیگر بار به قتل می رسند. غربی ها بارها در طول ِ تاریخ ثابت کرده اند که وقتی پای منافع شان در کار باشد، دیگر حقوق بشر، آزادی، آزادی‌ی بیان ودموکراسی برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد. فرانسه و ایران با ادبیاتی از نوع ِ توریستی مناسبات ِ خودشان را گسترش می دهند و این وسط، دلالان ادبی، مشغول جولان دادن اند.

 ایرانیانی هستند که در این میانه نه خدمت، که خیانت به فرهنگ ِ ایران را در دستور کار خود قرار داده اند :

آن هایی که از رابطه با سرکرده گان فرانسوی به نشان و درجه می رسند. شهسواران ِ تهی دستی که از قَبَل ِ این رابطه‌ها به سکان های جهل تبدیل شده اند. مشاور شده اند، مقدمه چین و مقدمه نویس ِ تاریخ ادبیات ِ ایران به دروغ شده اند. شارح شده اند، خود را مشروح کرده اند. با سر و صدای فراوان، هیچ  شان را گزاف فروخته اند. دستبردهای ادبی‌شان را به عنوان کشف های ادبی معرفی کرده اند. مصاحبه کرده اند که بیسوادی شان را به رخ بکشند. با تمام ِ دولت های ایران کنار آمده اند و زیر بار ِ تمام ِ ننگ ها رفته اند و امروز باز هم با قامتی به بلندای ننگ، پیشاهنگ ننگ‌های آتی شده اند.

درباره‌ی «می سیو» حرف هایم به این جا ختم نمی شود، «می سیو» شکل ِ بیرونی‌ی اندیشه‌ی پوسیده‌ای است که برای بقایش به هر چیزی دست می زند: باژگونه نشان دادن حقیقت، پنهان کردن ِ حقیقت.  در بالماسکه‌ای که برپا شده، تماشاچی نمی مانیم، برای دروغ پراکنی و تاریخ سازی، هورا نمی کشیم.

می رسم به «مجله‌ی شعر» که برای عده ای مساله ساز شده است.

 در چند جمله خلاصه می کنم:

مجله‌ی شعر به راه ِ خودش می رود و بر خلاف «می سیو» مسوولیت معرفی‌ی «ادبیات معاصر ایران» را بر عهده نمی گیرد، چرا که نمی خواهد دائره المعارف باشد،  تریبونی است که در خدمت ِ تجربه‌های کلامی، در خدمت ِ کلام های شعری، مجله‌ای است که با شعرهایی که می پسندد، حرکت‌اش را ادامه می دهد. مجله‌ی شعر مجله‌ی خرده شاعران و محل نشر ِ خرده شعرها نیست، مجله‌ی شعر موسسه‌ی خیریه‌ای نیست که وقت و انرژی اش را به معرفی‌ی اخته‌گان ادبی اختصاص دهد. از هر اسمی چاپ می کند، خودش را مشغول شاعران ِ «بزرگی» که سن ِ بزرگ و شعر کوچک دارند، نمی کند، برای خوشایند ِ عوام و برای عوام فریبی منتشر نمی شود، حرف های تکراری و شعرهای تکراری را تشخیص می دهد و برای دون پایه‌هایی که هنوز در روزمره‌گی زبان ِ فارسی درمانده اند، تره هم خرد نمی کند. مجله‌ی شعر خلایی را که سانسورهای دولتی و غیردولتی ایجاد کرده اند، خنثا می کند. مجله‌ی شعر به شاعران ِ جوان، میان سال و کلان سال می اندیشد، احترام می گذارد، مجله‌ی شعر هم‌صدا می شود با صداهایی که شبیه خودشان هستند.مجله‌ی شعر تاریخ ِ جعلی‌ی ادبیات ِ معاصر ایران را به رسمیت نمی شناسد، مجله‌ی شعر شاعران جعلی که شعرهای جعلی تحویل ِ خواننده می دهند را به رسمیت نمی شناسد. باری، مجله‌ی شعر می ماند، با شعر برای شعر می ماند


 
ویژه گی‌ها و سرنوشت ادبیات ایران در تبعید
 
 
         پژوهشگران در باره‌‌‌‌‌‌‌‌ی ادبیات ایران در تبعید، کم و بیش نوشته‌اند و بازهم خواهند نوشت. من نیز به سهم خود از دو دهه‌ی پیش به‌این سو چندین نوشته و گفتگو در این زمینه داشته‌ام. اما همانگونه که شوربختانه عمرادبیات و هنر تبعیدی ایران به درازا می‌کشد، بناگزیر پژوهش و نظردهی در این باره هم ادامه دارد.
         در پی انقلاب اسلامی‌ که معیارهای واپسمانده‌‌‌‌‌‌‌‌ی
۱۴ سده پیش را بر ایران حاکم کرد، و در پی بگیر و ببند و اعدام و زندان کردن اهل قلم به دست عمال حکومت اسلامی، شمار فراوانی از شاعران، نویسندگان و هنرمندان ایرانی بناچار از میهن خود رانده شدند. بیشتر اینان کسانی بودند که نمی‌خواستند زیر بار فرامین و نورمهای فرهنگی (ضد فرهنگی) حکومت اسلامی‌زانو بزنند. گریز ناگزیر اینان لطمه‌‌‌‌‌‌‌‌ی سنگینی   به رشد آرام ادبیات ایران به سوی تجدد وارد کرد. آنان، میهن و فرهنگ خود را در قلبشان به بیرون از مرزهای میهن بردند و طی ۲۷ سالی که ‌از آن رویداد شوم (انقلاب اسلامی) می‌گذرد، گونه‌ای تازه و متفاوت از ادبیات و هنر پارسی را بوجود آوردند. در نوشتاری که می‌خوانید، کوشیده‌ام برخی از مهمترین ویژه‌گی‌ها و روندهای این ادبیات متفاوت را برشمرم.
 
         نخستیین شاخصه‌‌‌‌‌‌‌‌ی ادبیات تبعیدی ایران، سرشت اعتراضی آن است . نفسِ تبعید (که به خودی خود امری ناخواسته و ناخوشایند است) حکایت از ناسازگاری دو دیدگاه و دونوع جهان نگری دارد. ناسازگاری میان فرهنگ حکومتی و فرهنگ حاکم از سوئی، و فرهنگ محکوم یا فرهنگ معترض از سوئی دیگر. این همگریزی و هم‌ستیزی، ماهیت ادبیات تبعیدی را سیاسی و پرخاشگر می‌کند.   سرشت سیاسی ادبیات تبعیدی در بافت زبانی، ساختار ادبی و محتوای فکری آن به گونه‌ای نهادین جاری است. مادامی‌که نویسنده، شاعر یا هنرمندی خود را تبعیدی می‌داند، اعتراض و پرخاش در آثارش به گونه‌ای سرراست یا ناسرراست نمود می‌یابد. درونمایه‌ی سیاسی، جزء جدانشدنی محتوای ادبیات تبعید است. نگاهی به ‌آفریده‌های ادبی و هنری کسانی همچون نسیم خاکسار، ژیلا مساعد، مینا اسدی، اسماعیل خوئی، م. آزرم، مرتضامیرآفتابی، حسن حسام، سیاوش کسرائی   و دهها تبعیدی دیگر
۰ به ویژه در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ خورشیدی نشان می‌دهد که موج خشم و بیزاری و اعتراض و درگیری در آنها جاری است.
 
           تبعیدیان به میهن و زبان و فرهنگ خود دلبستگی فراوانی داشته و دارند. در واقع برای دفاع از این سازواره‌های هستی اجتماعی است که در برابر حکام و فرهنگ حاکم ایستاده و سپس به تبعید رانده شده‌اند. بنابراین طبیعی است که ناف شاعر و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدی، تا مدتها از زهدان فرهنگی و اجتماعی میهن اول (در اینجا ایران) گسسته نگردد. دوری از میهن اول، که زادگاه و پرورشگاه تبعیدی بوده و ساختار و بافتار روانی، فکری، عاطفی و فرهنگی او را شکل داده ‌است، همانند دوری کودک ازمادر است. درد دوری ، پی‌آمدی ادبی دارد و آن نوستالژی دامنه داری در شعر و نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدیان است. همزمان، شاعر و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدی به ستایش «مام میهن» می‌پردازد و گاهی نیز کلام به گلایه می‌گشاید از این که «مام میهن» نتوانسته‌است از او در برابر حکام و فرهنگ حاکم پشتیبانی کند. آرزوی «رهائی میهن» نیز از گفتمانهای جاری در ادبیات تبعیدی است. چرا که بدون این رهائی، تبعیدی کماکان در موقعیت ناخواسته‌اش بازخواهد ماند.
نمونه‌هائی از روندهای فکری و عاطفی نامبرده را می‌توان در آفریده‌های نادرنادرپور، ژاله ‌اصفهانی، بتول‌عزیزپور، مجید نفیسی، تورج پارسی،کیومرث نویدی، رضا مقصدی، داریوش کارگر، عدنان غریفی، محمودفلکی، حسن حسام و دهها شاعر ونویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگر مطالعه کرد.
 
         ادبیات تبعیدی آرام آرام دچار دوئیت فرهنگی می‌شود. درآمیزی شاعر ونویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدی با فرهنگ کشور میزبان (که من در این نوشته ‌از آن با عنوان «میهن دوم» یاد می‌کنم)، ذهن و‌اندیشه و حتا عواطف هنری او را متأثر می‌کند. روبرو شدن با فرهنگ کشور دوم در آغاز با رویاروئی تبعیدی با آن جلوه می‌کند اما کم کم، زمینه‌های اخت و آشتی فراهم می‌شود و تبعیدی به ‌آموزش و آمیزش بیشتر از، و با فرهنگ میهن دوم می‌پردازد، و وارد فاز تغییرات فکری، و تأکیدات عاطفی تازه‌ای می‌شود. در فاز ثنویت فرهنگی ، شاعر و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدی به سنجش و مقایسه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو فرهنگ می‌رسد. آرام آرام، نمودها و نمادهای فرهنگی   کشور دوم   – و حتا زبان آن – وارد متنهای ادبی تبعیدیان می‌شود. « درد غربت » کاهش می‌یابد. شناخت میهن دوم و همسازگاری با وجوهی از فرهنگ آن، افزایش می‌یابد و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدی در آستانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی یک تحول فکری، فرهنگی جدی قرار می‌گیرد.
در آثار عبدالقادر بلوچ، علیرضا زرین، م. سحر، اسماعیل و پرتو نوری‌علاء، شکوه میرزادگی، سودابه‌اشرفی، مجید نفیسی، خسرو دوامی‌و دهها شاعر و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگر می‌توان تجلی این دوئیت و تحول را در زبان، محتوا و ساختار ادبی دید.
 
           تبعیدی به جائی رفته‌ است که‌ از نظر فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی امنیت داشته باشد. جستجوی امنیت اجتماعی ، همانا جستجوی آزادی است . همان آزادی که در میهن اول از او دریغ و سلب شده‌ است. تبعیدی آنقدر می‌رود و می‌رود تا به کشوری برسد که‌ امنیت و آزادی او را تضمین کند. در این کشور، نخستین دستاورد تبعید، آزادی عمل سیاسی و فرهنگی است . یعنی همان چیزی که تمامی‌ادبیات جهان از ابتدا تا به‌ امروز خواهان آن بوده‌ است. در این آزادی است که قوای ذهنی و فکری تبعیدی آزادانه به عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌ی زبان منتقل می‌شوند. نخستین بهره‌گیری از این آزادی، همانا ابراز خشم و نشان دادن اعتراض به فرهنگ حکام، و حاکمیت فرهگی نادلبخواه در میهن اول است. فاشگوئی، رک‌گوئی، عقده‌گشائی، فراافکنی، انتقامگیری و تخلیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی روانی از موضوعاتی است که در شعر و ادبیات و هنر تبعیدیان رخ می‌نمایند. عبور از سیمبولهای زبانی و استعاره‌های ادبی به روان‌گوئی و برهنه‌نویسی، موجب تغییرات ساختاری و زبانی در آثار تبعیدان می‌گردد.
در این زمینه می‌توان آفریده‌های اکبر سردوزآمی، ساقی قهرمان، سعید یوسف، مینا اسدی، اسماعیل خوئی، م. آزرم، میرآفتابی، نادرپور، غلامحسین ساعدی، داود رمزی و دهها شاعر و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگر را مد نظر گرفت.
 
         تداوم زندگی در تبعید پیشزمینه‌های گذر از سنت و همگرائی و همامیزی افزونتر با پروژه ناتمام تجدد(درایران) را فراهم می‌کند. نویسندگان تبعیدی ایران از کشوری تبعید می‌شوند که   تا ژرفای جان و استخوان اسیر سنتهای اجتماعی، باو‌های دینی، و سنگوارگی‌های فرهنگی است. تلاش تجددخواهان ایرانی برای گذر از یک جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌ی سنتی به جامعه‌ای مدرن به ویژه در
۱۵۰ سال اخیر ناکام مانده‌است. مادامی‌که ‌‌‌‌‌‌‌‌یک شاعر و نویسنده در فضای فرهنگی میهن‌اش زندگی می‌کند، به میزان زیادی تحت تأثیر ضابطه‌های فرهنگی و چفت و بستهای اجتماعی آن است . جامعه و فرهنگ با هزار زبان و با هزار ابزار آشکار و پنهان، ذرات و سویه‌های خود را در جان و فکر و ذهن و عواطف افراد آن جامعه نفوذ می‌دهد . پایداری یک روشنفکر مقیم در میهن خود در برابر نابسامانی‌های فرهنگ حاکم و حاکمان فرهنگی فاصله‌‌‌‌‌‌‌‌ی چندان بزرگی بین او و فرهنگ جاری نمی‌اندازد. دریک سرزمین آفریقائی تنها گیاهانی رشد می‌کنند که نهایتا بتوانند خود را با آب و هوای این قاره سازگار و همروند کنند. و در قطب‌های یخ زده نیز تنها موجوداتی می‌توانند به زندگی ادامه دهند که نهایتا خود را با آن محیط وفق دهند. سرنوشت و سرشت نویسنده و شاعر در میهنش هم چنین است. اما هنگامی‌که‌ او به «سرزمین آزادی» می‌رسد، و پس از آن که   کمابیش با فرهنگ کشور دوم مأنوس می‌شود، به دگردیسی فرهنگی – خودخواسته‌‌‌‌‌‌‌‌ یا ناخواسته‌ای – دچار می‌شود. این دگردیسی برای آنانی که به کشورهای مدرن و دموکراتیک و مترقی رفته‌اند، عبور شتابگیر از سنت به مدرنیته در ابعاد گسترده تر آن است . مقایسه‌ی دو فرهنگ، دو ملت، دو ساختار سیاسی، دو عرف اجتماعی، موجب بیداری ذهن، از خوابهای دقیانوسی می‌گردد. تابوشکنی از نخستین نشانه‌های این بیداری است . یورش به باورهای کهنه در میهن اول ، درهم شکنی مقدساتی که حکام سیاسی و حکام معنوی براساس آنها فرمانروائی می‌کنند، یورش به سنت و دفاع از مدرنیته (در ابعاد ملموستر و نوین تر آن) از جلوه‌های دیگر این مرحله‌ از ادبیات تبعیدی است.
            شانه سبک کردن از بارنابسامانی‌های فرهنگ اول و شانه‌دادن به نویافته‌هائی از فرهنگ دوم، شاعر و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدی را به ‌انسانی دیگر تبدیل می‌کند. انسانی که دیگر نه به تمامی‌ایرانی است و نه به تمامی‌غیرایرانی .   بل که‌ آمیخته‌ای از هردوی آنهاست. این که در این نویسنده سهم و سنگینی فرهنگ ایرانی افزونتر است و در آن شاعر بهره و درآیش فرهنگ دوم، تغییری در اصل موضوع نمی‌دهد.
عاطفه گرگین، اکبرسردوزآمی، ساسان قهرمان، میرآفتابی، رباب محب، ژیلا مساعد، منظر حسینی، جواداسدیان، محمد عارف، یاور استوار، منصورخاکسار، افسانه خاکپور و دهها نفر دیگر بازتابی از این گفتمان را در آثار خود برجای نهاده‌اند.
 
         آشنائی با زبان دوم،و زیستن درازمدت در میهن دوم، به معنای آشنائی عمیق تر با دستاوردهای فکری و فرهنگی میهن دوم است . در کش و واکش دو فرهنگ که در دو زبان متجلی‌اند، نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی تبعیدی یا آغاز به نوشتن با هردو زبان می‌کند، یا کم و بیش، ترکیبی از دو زبان را در برخی از آثار خود راه می‌دهد. یا نشانه‌های فرهنگی میهن دوم را در آثار خود بازتاب می‌دهد. به ویژه در داستان و رمان که کاراکترهای گوناگونی از دو فرهنگ در آنها حضور می‌یابند، رخنه‌‌‌‌‌‌‌‌ی زبان دوم در بخشهائی از داستان ناگزیر است.
این رخنه‌‌‌‌‌‌‌‌یابی زبان دوم درآثار فارسی را می‌توان درکارهای مجید نفیسی، ناهید باقری، علیرضا زرین، خسرو دوامی، سودابه‌ اشرفی، ساسان قهرمان و چند شاعر و نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگر بازجست.
 
         ادبیات تبعید به تدریج در فرم و محتوا و زبانی متفاوت و تازه به نوعی ثبات – اگر نگوئیم کمال – دست می‌یابد. شاعران ونویسندگان تبعیدی پا به سن می‌گذارند، تجاربشان غنی تر می‌شود، جهانبینی شان تغییر می‌کند، نوستالژی‌شان کاهش می‌یابد، جایگاه فرهنگی شان روشنتر می‌گردد و در این فاز، نوعی تازه ‌از ادبیات را شکل می‌دهند که با آفریده‌هاشان در میهن اول تفاوتهای بنیادین دارد. زبان رساتر، غنای عاطفه، گسترش تجارب اجتماعی، دریافتهای نوین ذهنی، همسوئی و همگامی‌ عملی با مدرنیسم فرهنگی، گذر از تابوهای فرهنگی، بازنگری و بازاندیشی به تاریخ و... در آثار تبعیدیان تجلی فراخدامنی می‌یابند. در این مرحله، ادبیات تبعید به مقیاسی گسترده ‌از ادبیات میهن اول فاصله می‌گیرد. در زبان و محتوا از آن فاصله می‌گیرد، در رنگهای عاطفی و تجارب شخصی از آن فاصله می‌گیرد، در نگاه به زمان و تاریخ ازآن فاصله می‌گیرد، در مواجهه با دین و عرف اجتماعی از آن فاصله می‌گیرد، در تصاویر شعری و ساختهای ادبی از آن فاصله می‌گیرد و... به نوعی سبک و روش و منش تازه‌ئی می‌رسد.
از اینجاست که‌ ا دبیات تبعیدیان می‌تواند به صورت الگوئی پیشرو برای ادبیات جاری در میهن اول درآید .در سالهای اخیر دیده‌ایم که برخی از آثار داستانی و ادبی تبعیدیان که کم و بیش فرصت انتشار در ایران را داشته‌اند، توجه را جلب کرده و حتا جوایزی هم دریافت داشته‌اند. (در اینجا کاری با ماهیت سیاسی و نیاتی که پشت آن جوایز و گروه‌های جایزه دهنده خوابیده‌ است ندارم.) ادبیات تبعیدیان در این مرحله، ادبیات میهن اول را دنباله‌رو خود می‌کند . برای نمونه، پرداختهای اروتیکی و گفتمان اروتیسم ادبی که طی
۱۲ سال اخیر درمیان شاعران و نویسندگان تبعیدی براه‌ افتاد، امروزه در ایران (با زبانی الکن، نارسا و با درکی ناپخته و پراکنده) می‌رود که ‌‌‌‌‌‌‌‌یکی از گفتمان‌‌های محوری ادبیات شود. و نیز کپی‌برداری‌های آشکار و نهانی که توسط برخی از شاعران و نویسندگان در ایران از شعرها و داستانها و نظریه‌های ادبی تبعیدیان می‌کنند، نشانه‌ی همین دنباله‌روی ادبی است.
 
         اکنون که عمر تبعید شاعران و نویسندگان ایرانی به
۲۷ سال می‌رسد، جوانترهای اینان یا فرزندانشان که هنوز کم و بیش با زبان فارسی آشنا هستند وارد گود ادبی شده‌اند و دارند ادبیاتی را ایجاد می‌کنند که بیشتر (در اینجا) غربی است تا ایرانی. آثار اینان با جهان مدرن همخوانی و همروندی بیشتری دارد . بیشتر آنان با زبان میهن دوم می‌نویسند. آثار اینان گرچه فرزند ادبیات ایران در تبعید محسوب می‌شوند، اما بافت و ساختی متفاوت از آن دارند. لذا نمی‌توان این آثار را دنباله ‌‌‌‌‌‌‌‌یا بخشی از ادبیات ایران در تبعید به شمار آورد . چرا که ژن‌های فرهنگی میهن دوم (که‌ای بسا برای این نسل، میهن اول به شمار می‌آید) بافتار فرهنگی، دونمایه‌های فکری و ساختارهای زبانی‌ی دیگری را در این نسل بوجود آورده ‌است. ضروری است که پژوهشگران ادبی و فرهنگی ایرانی در برونمرز به شناخت و شناساندن دستاوردهای این نسل بپردازند.
 
           عمر ادبیان تبعیدی پایان‌ناپذیر نیست. درواقع، تنها نسل نخست و بخش‌اندکی از نسل دوم تبعیدیان هستند که ‌ادبیات در تبعید را می‌آفرینند . با غروب فیزیکی و تدریجی شاعران و نویسندگان تبعیدی، آفرینش ادبیات در تبعید هم به پایان خواهد رسید . اگر ادامه‌‌‌‌‌‌‌‌ی وضعی که منجر به تبعید شده
۳ دهه‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگر تداوم یابد، این امکان را قابل تصور می‌کند که‌ اکثریت شاعران و نویسندگان تبعید شده ‌از ایران بمیرند. در آن صورت (که ‌آرزومندم پیش نیاید) تولید ادبیات تبعیدی ایران به پایان می‌رسد. مگر این که گروههای دیگری درپی تحولات تازه، ناگزیر از ترک ایران شوند. امری که ممکن است برای همپیوندان و همپیمانان حکومت اسلامی ‌ایران در دوران فروپاشی این حکومت پیش آید. یعنی، تبعید کنندگان به تبعیدیان تبدیل شوند.
اما با غیاب فیزیکی شاعران و نویسندگان تبعیدی، عمر ادبیات آفریده شده در تبعید به پایان نخواهد رسید همانگونه که زندگی ادبیات به تبعید‌رفتگان دردوران سلسله‌ی صفویان - که در هند جای گرفتند و سبک نوین هندی را آفریدند- در سده‌های پس از فروشد سلطنت صفویان، و پس ازمرگ آن شاعران و نویسندگان تبعیدی ادامه یافت و درایشی (تأثیری) گسترده، درازمدت، و با اهمیت در تاریخ ادبیات ایران برجا گذاشت.در واقع، دستاوردهای ادبیات در تبعید، تا مدتهائی مدید بر روندهای آتی ادبی ایران تأثیر خواهد گذاشت و سویه‌ها و فضاهای آن را متفاوت خواهد کرد.
 
           هرگاه وضعیت حاکم بر ایران چنان تغییر کند که ‌ادبیات ایران درتبعید بتواند به تمامی ‌به ‌ایران منتقل شود و در آنجا آزادانه نشر یابد، بخش سیاسی این ادبیات دچار بحران مخاطب خواهد شد. بازگشت آزادانه‌ی ادیبان تبعیدی یا ادبیات آفریده شده در تبعید به‌ ایران به ‌این معناست که حکومت اسلامی‌ یا فروپاشیده ‌است یا آنچنان دستخوش دگرگونی شده که دیگر هیچ شباهتی با آنچه‌ا کنون هست ندارد. در هر دو صورت، آنچه ‌از ادبیات درتبعید - که سیاسی است و موضوع کارش پرخاش و یورش به حکومت سرکوبگر فعلی است- ، زمانی به ‌ایران می‌رسد که ‌از این حکومت خبری نیست. این تأخیر ورود امری گریز‌ناپذیر است. گرچه ‌امروزه بخشی از ادبیات در تبعید از راه‌ اینترنت به‌ ایران هم می‌رسد اما نمی‌توان گفت که مردم ایران آزادانه و در مقیاس وسیع به ‌ادبیات در تبعید دسترسی دارند.
هنگامی‌که مابه‌ازاء سیاسی ادبیات در تبعید از بین برود، خوانش اغلب این آثار بیشتر در حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌ی نقد و بررسی ادبی صورت خواهد گرفت و نه در حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌ی پاسخگیری معنوی از ادبیات برای ترغیب و تهییج در تغییرات سیاسی - اجتماعی. به ویژه که پس از هر تحول بزرگ در ساختار سیاسی و حکومتی، مردم بشدت درگیر روزمره‌ترین مسائل سیاسی و اجتماعی می‌شوند و کمتر مجالی برای بازگشت به‌ اسناد ادبی و هنری پیش از «تحول بزرگ» را دارند.
 
           ادبیات تبعیدی ایران چهره‌ای از تاریخ معاصر میهن ما است . بازتاب ویرانگری‌های فرهنگی و اجتماعی حکومت اسلامی‌- در ادبیات تبعیدی - نوعی بازتاب سیاسی تاریخ در ساختها و آفرینش‌های ادبی است. ادبیات تبعیدی ایران حاوی عمیق‌ترین لایه‌های ذهنی و عاطفی ایرانیان معاصر در رویاروئی با حکومت دینی و سرکوبگر، و دینمداران اسلامی‌آن است . این تاریخ، حذف شدنی و فراموش شونده نیست. مردم ایران تا چندین و چند نسل از پیامدهای این حکومت نابخرد در رنج خواهند بود. سوای آن، تاریخ ایران، این هولناکی ایلغار و سرکوب، و این حکومت گجستگ را برای همیشه در خود ثبت خواهد کرد. همانگونه که هجوم اسکندر و تازیان و چنگیز را با واژگانی خونین درخود نگاشته دارد. ادبیات تبعیدیان همواره به عنوان ذخیره‌گاهی برای دستیابی به تأثیرات ویرانگر این حکومت مورد مراجعه قرار خوهد گرفت.
 
         اما آنچه که به گمان من در فردای پس از این حکومت مورد توجه شاعران و نویسندگان و مردم ایران قرار خواهد گرفت، بازیافت نواندیشی، نونگاری، نوپوئی و نوگرائی جاری در ادبیات تبعیدی ایران است. ارمغان بزرگ این ادبیات برای ایران آزاد فردا، میوه‌ها وخوشه‌های متنوعی از باغ بسیار درخت فرهنگهای نوین جهانی است.
 
         از آنجائی که دین‌خوئی و دین‌سالاری از شاخص‌های مهم و بنیادین جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌ی سنتی ایران است ، ادبیات در تبعید به مثابه زبان تجددخواهی، به پروژه‌‌‌‌‌‌‌‌ی عقلانیت گرائی، مدرنیته، زمینی شدن،   و معاصر شدن در ایران یاری فراوانی خواهد رساند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:28  توسط  محمد سیف  | 

+ نوشته شده در  ساعت 18:20  توسط  محمد سیف  | 

91

درختان، از نعمت های پرارزش و حیات بخشی هستند که خداوند برای انسان آفریده است تا همواره از فایده های گوناگون و بسیار آن استفاده کنند و پیوسته به یاد او باشد. ما هم می خواهیم به شکرانه این نعمت خدادادی و به پاس حق شناسی از آن، دستکم در روز درختکاری، از درخت ها بیشتر بدانیم تا به ارزش واقعی آنها پی برده و از آنان به درستی استفاده کنیم. باشد که بتوانیم از این راه، شکر این نعمت بزرگ الهی را به جای آوریم.

درختکاری در آیینه روایات

رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره ثواب درختکاری فرمودند: «هر که درختی را بکارد تا به ثمر برسد، خدا در عوض آن، درختی را در بهشت به او اختصاص می دهد». نیز از آن حضرت صلی الله علیه و آله است که: «هر مسلمانی که بذری بیفشاند یا نهالی بنشاند و از حاصل آن بذر و نهال، پرنده یا انسانی بخورد، برای او صدقه محسوب می شود».

امام صادق علیه السلام نیز در این باره فرمود: «ثواب شش چیز پس از مرگ مؤمن به وی می رسد: فرزندی که برای او آمرزش خواهی کند، قرآنی که از او بماند و قرائت شود، نهالی که بکارد، چاهی که حفر کند، صدقه جاریه و نیز سنت پسندیده ای که پس از وی بدان عمل شود».

حفاظت از درختان

درختان، جزئی از منابع طبیعی و ملی و متعلق به محیط زیستی هستند که همه افراد در آن زندگی می کنند. تک تک افراد از این سرمایه های طبیعت بهره دارند و از آن سود می برند. آنها هر لحظه از هوای لطیف و پاکیزه ای که درختان به وجود می آورند، استفاده می کنند و این تنها یکی از سودمندی های بسیار درختان است. بنابراین، می توان گفت تخریب و نابودی این منابع طبیعی، ستم در حق همگان است و حفظ درخت و دیگر منابع طبیعی، وظیفه عمومی و به سود همه ماست و بهره های معنوی فراوانی نیز دارد. در روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «هر کس درخت موز یا درخت سدری را سیراب کند، گویا مؤمن تشنه ای را سیراب کرده است». امام صادق علیه السلام نیز درباره حفاظت از درختان فرمودند:«خداوند درخت را برای انسان آفرید. از این رو، او باید درخت را بکارد، آن را آبیاری کند و در حفظ آن کوشا باشد».

خطر نابودی جنگل

تخریب جنگل، سبب نابودی گونه های مختلف گیاهی و جانوری می شود و زندگی انسان را نیز به طور جدّی تهدید می کند. متأسفانه در سال های اخیر، افزایش جمعیت، توسعه شهرها، افزایش تقاضای فرآورده های چوبی و...، سبب شده است که دخالت آدمی در حیات جنگل ها فزونی یابد و از منابع طبیعی، بیش از حد بهره برداری شود. بدین ترتیب، هر روزه جنگل های بسیاری از دست می رود و زندگی انسان به مخاطره می افتد. از سوی دیگر، آسیب هایی که به محیط زیست می رسد، به دست کسانی است که از ارزش و اهمیت درختان آگاهی کافی ندارند. بنابراین، برای حفظ منابع طبیعی، لازم است همه افراد را از سودمندی های بسیار درختان و دیگر منابع طبیعی آگاه کرده، زیان های جبران ناپذیر نابودی این منابع ارزشمند و حیاتی را به آنها گوشزد نمود.

فواید درختان

درختان، از موهبت های پرسود الهی هستند که خداوند مهربان، در دسترس و اختیار انسان قرار داده است. از گیاهانْ فرآورده های دارویی، صنعتی، بهداشتی و آرایشی فراوانی به دست می آید. گیاهان، مهم ترین و مؤثرترین تولید کنندگان غذا در خشکی هستند و لوازم معاش و روزی انسان و دیگر موجودات را تأمین می کنند. در واقع، منابع حیوانی که ما از گوشت آن ها استفاده می کنیم نیز از همین گیاهان تغذیه می کنند. بقایای شاخ و برگ درختان، مواد ارزشمندی به خاک می دهد و خاک را غنی می سازد. از سوی دیگر، درختان مانع فرسایش خاک شده و از برخی بلاهای طبیعی جلوگیری می کنند و وجود درختان و پوشش های گیاهی در اطراف شهرها و مزارع، آنها را از هجوم سیل و توفان حفظ می کند.

فرآورده های دارویی درختان

گیاهان در زندگی ما نقش فراوانی بر عهده دارند. از دیرباز، آدمی از گیاهان برای درمان بیماری ها استفاده می کرده است. برای مثال، سال ها از پوست درخت بید برای کاهش تب بیماران استفاده می کرده اند. انسان پس از شناخت ماده تب بر بید (سالیسین)، توانست از روی آن، آسپرین را بسازد که دارویی مسکّن و تب بر است.

برای درمان بیماری مالاریا نیز، از پوست درختی به نام «سین کونا» استفاده شده است. پوست درخت این گیاه، ماده ای به نام «کینُن» دارد که میکروب مالاریا را می کشد. البته، گیاهان دارویی فراوان اند و هر یک، در درمان بیماری معیّنی تأثیر دارد.

درختان و کاهش آلودگی ها

درختان، تصیفه کننده هوا هستند. آنها از آلودگی هوا می کاهند و آن را خنک، سالم و پاکیزه نگاه می دارند. تبادل مواد بین هوا و درخت، به وسیله برگ ها صورت می گیرد. برگ ها، دی اکسید کربن را می گیرند و به اکسیژن، که ماده ای حیاتی برای تنفس انسان است، تبدیل می کنند.

درختان و درختچه ها، به ویژه درختان پرشاخ و برگ، صدا را انعکاس می دهند. بنابراین، وقتی جلو منازل مسکونی و ساختمان ها درخت باشد، شاخ و برگ آن ها، سر و صدای بیرون را منعکس کرده، مانع ورود آن به داخل منزل می شود. بدین ترتیب، با کاشتن درخت در اطراف منازل، بیمارستان ها و مناطق مسکونی، می توان از ورود سر و صداهای مختلف و فراوان محیط به ساختمان جلوگیری کرد و با کاهش و خنثی کردن سر و صداها، در محیطی آرام زندگی نمود.

اهمیت درختان میوه دار

خداوند متعال، در آیات بسیاری به درختان میوه دار اشاره کرده، ما را به استفاده از آن ها دعوت نموده، و به شکرگزاری و تعقل و تدبر در آنها امر فرموده تا بر معرفت و ایمان ما به خداوند بزرگ افزوده گردد. برای مثال در سوره انعام آیه 99 می فرماید:«شما در آن باغ ها هنگامی که میوه آن پدید آید و برسد، به چشم تعقل بنگرید که در آن، آیات و نشانه های قدرت خدا، برای اهل ایمان پدیدار است».

در میان درختان، درختان میوه دار از اهمیت بیشتری برخوردارند؛ چنان که مراقبت از آنها، بیشتر سفارش شده است. همچنین گفته شده که کاشتن درختان میوه دار، پاداش بیشتر و قطع کردن آنها، گناه بزرگتری را در پی دارد. از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «قطع بی رویه درختان میوه دار، عذاب سخت الهی را در پی دارد».

درختان، جلوه های طبیعت

خداوند مهربان، زمین را با باغ های زیبا و گل های گوناگون زینت داد و جلوه های زیبایی آفرید که هر بیننده ای را به شگفتی وامی دارد و به وجد می آورد. سپس ما را به سیر و سیاحت در میان این طبیعت زیبا و شگفت آور سفارش کرد و به سوی این پدیده های دینی که نشانه هایی از خالق هستی در خود دارند، فراخواند. درختان، چشم اندازهای طبیعت هستند وانسان نیازمند این طبیعت زیباست. هرگاه، خسته و افسرده باشد، با دیدن باغ های پر از شکوفه و گل و شنیدن نغمه پرندگانی که بر شاخ و برگ این درختان زیبا نشسته اند، به وجد آمده، شادمان و مسرور می گردد و نیرو و نشاط خود را باز می یابد. سرسبزی و طراوت طبیعت، غبار ملال و افسردگی را از تن انسان می زداید و شادابی و نشاط را در وجود او پدیدار می کند.

درختان، تفرجگاه آدمیان

بوستان ها، به سبب انبوه درختان سرسبز و با طراوت، محل تفریح و تفرج مردم در شهرها هستند. اهالی شهر، گاه خسته از این همه دود و غبار شهر و یک نواختی زندگی در آن، به لطف و سرسبزی درختان، به بوستان ها پناه می برند تا در هوای پاکیزه و لطیف آن، نفسی تازه کنند و در سبزینگی و طراوت آنها، شادی و نشاط خود را بازیابند.

اما متأسفانه برخی پس از استفاده از سخاوت این درختان زیبا، با سنگدلی، زخم هایی فراوان بر جان و دل آن ها می زنند. روی تنه سبز و زنده آن ها کنده کاری می کنند، یادگاری می نویسند و گاه صرف عادت یا بازی و تفریح، پوست از تنه آن ها می کنند، شاخه هایشان رامی شکنند و دست آخر هم، پس مانده های غذا و زباله های خود را به پای آنان می ریزند و رهایشان می کنند. به راستی آیا درختان سزاوار این همه بی رحمی هستند؟

درختکاری، کار و تفریح

کشاورزی،درختکاری یا باغبانی، نوعی اشتغال درآمد زاست که رزقی پاک و حلال از آن به دست می آید. همچنین، کارکردن در دل طبیعت، بسیار لذت بخش است. درختکاری و کشاورزی، افزون بر درآمدزا و خداپسندانه بودن، نوعی سرگرمی و کاری مفید و فرح بخش نیز به شمار می آید؛ چه در سطحی کلان و برای تأمین نیاز جامعه و روزی خانواده، و چه تنها برای سرگرمی و تأمین مصارف خانواده. در روایتی از حضرت علی علیه السلام آمده است: «کسی که آب و خاک در اختیار دارد و در عین حال فقیر است، خداوند او را از رحمت خود دور سازد». امام صادق علیه السلام نیز در این باره می فرماید: «کشاورزی و درختکاری کنید. به خدا قسم آدمی زاده هیچ عملی حلال تر و پاکیزه تر از آن انجام نمی دهد».

درختان، نشانه های وجود خداوند

خداوند سبحان در آیاتی از قرآن، درختان را یکی از نشانه های خود معرفی کردند. حضرت علی علیه السلام نیز در این باره چنین می فرماید:«خداوند، پدیده ها را از هیچ آفرید. نمونه ای در آفرینش نداشت تا از آن استفاده کند، یا نقشه ای از آفریننده ای پیش از خود، که از آن در آفریدن موجودات بهره گیرد. نمونه های فراوان، از ملکوت قدرت خویش و شگفتی های آثار رحمت خود را به ما نشان داده که همه با زبان گویا به وجود پروردگار گواهی می دهند و بی اختیار، ما را به شناخت پروردگار می خوانند. در آنچه آفریده، آثار صنعت و نشانه های حکمت او پدیدار است که هر یک از پدیده ها، حجّت و برهانی بر وجود او به شمار می آید. گرچه برخی مخلوقات به ظاهر ساکت اند، ولی بر تدبیرخداوندی گویا، و نشانه های روشنی بر قدرت و حکمت او هستند».

درختان، نشانه قدرت الهی

درختان، نشانه هایی از قدرت پروردگارند. در خلقت درختان، مرگ و زندگی آنها و نیز هنگامی که از آنان میوه پدید می آید، آثار قدرت و حقانیت خداوند بلندمرتبه نمایان است. وقتی درختان پس از فصل خزان و مرگ، به نفسِ باد بهار زنده می گردند، در واقع بخشی از قدرت و حکمت پروردگار توانا را در پیش روی همگان به نمایش می گذارند.

خداوند قادر، در آیه 21 سوره زمر، ما را چنین مورد خطاب قرار می دهد:«آیا نمی بینی که خدا از آسمان آب باران نازل گردانید و درون نهرها روان ساخت و نیز انواع گیاهان گوناگون بدان برویاند و باز (از سبزی و خرمی) رو به خزان آورد و نخست بنگری که زرد شود. آن گاه خداوند آنها (چوب و علف) خشک گرداند و صاحبان عقل، در آن متذکر (قدرت الهی) می شوند».

درختان نشانه های معاد

خشکیده و سپس سبز و خرم شدن درختان، یا به عبارتی دیگر مرگ و حیات دوباره آن ها، خود نمودی از معاد، و گواهی است بر اثبات فرموده خداوند که انسان را نیز همین گونه پس از مرگ، از خاک بیرون می آورد و بر این کار تواناست.

خداوند متعال در بسیاری از آیات قرآن، آنان را که در وقوع قیامت و بر قدرت خدا بر برانگیختن مردگان شک دارند، به خلقت انسان و مرگ و زندگی درختان، به عنوان نمونه ای مسلّم از معاد توجه داده است. در آیاتی چنین می خوانیم: «و زمین را (در فصل زمستان) خشک و مرده می بینی، اما هنگامی که آب باران فرو می فرستیم، به حرکت درمی آید و می روید واز هر نوع گیاهان زیبا می رویاند. این به دلیل آن است که (بدانید) خداوند حق است و اوست که مردگان را زنده می کند و بر هر چیزی تواناست، و این که رستاخیز آمدنی اس

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:16  توسط  محمد سیف  |